از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت دویست و یازده :
خودش را روی لبهی صندلی جلو کشید و لبش را با زبان تر کرد. جسارتش را نداشت در صورت کسی نگاه کند. همین چند جملهی ساده را هم از گلایههای خود فرانک قرض گرفته و گلچین کرده بود. انگشتانش را در هم پیچاند و بدون اینکه در صورت کسی خیره شود، حرفهایی را که خارشان را چیده بود با صدایی ضعیف زمزمه کرد.
- زدین دست بچه رو شکوندین، تا صبح هم درو روش بستین سگ زجه بزنه. الان چرا ناراحتین؟ اگه همون موقع
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
نوش نگاهتون عزیزم
۵ ماه پیشفخری
2ممنون از رمان خوبت فاطمه بانوی عزیز خدا قوت دست گلت درد نکنه عزیزم قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞 💞
۵ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
مهرتون ماندگار بانو جان.❤️❤️
۵ ماه پیشفاطمه ❤️
3چه زبونشم درازه این علی حیف اسمش🥴🥴💜💜💜💜 ممنون فاطمه جان
۵ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
بس که مثل باباش بقیه رو قابل خریدن میبینه.
۵ ماه پیشپرنیا
3تاوان سختی در انتظارته علی جان😊
۵ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
👍👍🥰
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سهیل۲۹
3چه روزای پر از تنشی..ممنونم و دمتون گرم که پشت سر هم پارت میذارید